![]() |
![]() |
|
| تقدیم به همه ی زخم خوردگان تقدیر |
|
دوستای گلم چند وقتیه میکده ی ما شده غمکده! تا اطلاع ثانوی تعطیل!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 17:48 توسط ساقی |
|
|
من تمام هستی ام را در جنگ با سرنوشت
در تهاجم بازمان آتش زدم کشتم. من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم. من ز مقصد در پی مقصودهای پوچ افتادم خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم . من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت بهارم رفت عشقم مرد یارم رفت.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 17:33 توسط ساقی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 19:25 توسط ساقی |
|
|
دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد
گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد
گفتم به باد می دهدم باده نام و ننگ
گفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد "حافظ" |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 11:59 توسط ساقی |
|
|
به هواخواهی تو
شیشه ی میخونه رو با سنگ شکستیم نارفیق! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 11:45 توسط ساقی |
|
|
برگرد از این راه و فراموشم
کن.
(من آدم خوبی نیستم) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 11:18 توسط ساقی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 12:21 توسط ساقی |
|
|
آن چنان سوخت درونم ز غم هجر رخت
که ز همسایگیش سوخت ز غم پیرهنم
بس که رنجور شدم از غمت ای مونس جان
روز دیدار تو ترسم نشناسی که منم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 12:6 توسط ساقی |
|
|
مست است یار و یاد حریفان نمی کند
ذکرش به خیر ساقی مسکین نواز من |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 18:2 توسط ساقی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 19:28 توسط ساقی |
|
|
گفتی دوستت دارم و رفتی . من حیرت کردم . از دور سایه هایی غریب می آمد از جنس
دلتنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق . با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمی خواهم .ترسیدم و گریختم . رفتم تا پایان هرچه که بود و گم شدم.واین ها پیش از قصه ی لبخند تو بود. گفتی:« هستم.» بر خود لرزیدم ودردل گفتم نه ، نیستی. این جا جز من کسی نیست . بعد انگار گرمای تو در دلم ریخت . من داغ شدم ، گرگرفتم تا گیج شدم.بعد لبخند زدی و من تسلیم شدم.گفتم:« هستی ! تو هستی! این من هستم که نیستم.» و این هنوز پیش از قصه ی دست های تو بود. در قفس قفسه ی سینه ام را آتش می زد. ومن ذوب می شدم و پروانه ها نه، فرشته ها حیرت می کردند .و این وقتی بود که هنوز دست هایت انگشتا ن ام را نبوییده بودند.
« تو هنوز هم برای من هستی » |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 11:4 توسط ساقی |
|
|
کاش امشب برای من صبح نشه
و آزرده تر میکنه
روزگار
هامو بخونم و
و خدا
نیستی.
میخواهم در آغوش سرد مرگ آرام بگیرم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 20:16 توسط ساقی |
|
|
و زمان چه غارتگر عجیبی ست ....
و من ! ...
رنجور از بودن .... دلتنگ از بودن ........
به کدامین گناه محکوم ماندنم ؟ !
می خواهم بروم ....
می خواهم رها شوم .......
می خواهم دور شوم ..........
دور ............... دور .................... رهای رها !
دیگر توان ماندن ندارم ......
تمام عمر را به انتظار سپری کردم ........
دیگر نمی توانم ! ..........دیگر نمی توانم!...........
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 17:19 توسط ساقی |
|
طنین عشق... |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 19:36 توسط ساقی |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم مهر 1385ساعت 18:52 توسط ساقی |
|
|
بی وفایی حکمی ندارد
ولی صبر من مجازات داشت...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 11:26 توسط ساقی |
|
|
خسته ام از تکرار...
دفعه بعد هر جا که افتادم همونجادفنم کن دیگه حوصله بلند شدن ندارم .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 10:23 توسط ساقی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 10:17 توسط ساقی |
|
|
امشب شاید چندصدمین شبی ست که تو بر خاک آرمیده ای و دست محرم باد کاکل هایت را پریشان می کند. بی معنی ست اگر بگویم که دلم پیش توست . تو خود دل منی که اکنون بر خاک افتاده ای و دیگر نمی تپی. دل مرده نیستم چرا که برای من هرگز نمرده ای. دلسرد هم نیستم که تو به خورشید گرما می دهی. چطور بگویم؟ دل خسته نه دل ریش هم نه دل خوشم که تو خوشحال و سرخوشی. از آن دم که تو آنجا خفتی من تا بحال نخوابیده ام . از آن لحظه که تو قرار یافتی من آرام نگرفته ام. بی قراری ام را نگذاشته ام کسی بفهمد اما تو فهمیده ای لابد... در این چند شبانه روز... تو حتما نوازش مدام این نگاه خسته را به روی پیکرت احساس کرده ای.....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 19:52 توسط ساقی |
|
|
پر کن پياله را که ديريست اين آب آتشين ره به حال خرابم نميبرد ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 20:35 توسط ساقی |
|
|
امشب دلم هوای میخانه کرده ساقی
بوی شراب نابت دیوانه کرده ساقی پيمانه اي به من ده تا جرعه اي بنوشم گويند ز خويش ما را بيگانه كرده ساقي
مرسی از داش سعید عزیز(کهکشان) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 19:11 توسط ساقی |
|
|
تنهایی هم یه روز میره...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 18:55 توسط ساقی |
|
|
و اینم یه عکس از انریکوی عزیزم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 14:8 توسط ساقی |
|
|
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود هراس من - باری- همه از مردن در سرزمینی ست که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون تر باشد...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 12:26 توسط ساقی |
|
|
زندگي را هر چه مي جويم، نمي يابم بجز غم در ميان روزهايش زندگي زيباست، اما عشق را بايد زدود از آن زندگي زيباست، اما سوختن زيباتر از آن است مهرباني كردن و همراه بودن بهر آدمها خطايي بس بزرگ است جرم من عشق است (عشق) جرم من تنها شدن، با خود شدن است آي ! آدمها، مرگ را با چشم هاي دل ببينيد به تنهايي بينديشيد
تنها در ميان خاك ها...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 12:7 توسط ساقی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 20:42 توسط ساقی |
|
|
زندگی
قصه تلخی ست که از آغازش بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم (مرحوم هایده ) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 19:9 توسط ساقی |
|
|
مرا یارب نمی خواهی
گناه از تو اگر نفرین به این دنیای بد کردم به جز عشقی که دردش را به من دادی به من یارب چه بخشیدی که رد کردم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 18:50 توسط ساقی |
|
|
سکوت می کنم و به چشمانم اجازه می دهم
که فریاد بزنند و تو مجبور می شوی که گوش هایت را محکم بگیری تا فریاد احساس من پرده وجدانت را پاره نکند...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 20:36 توسط ساقی |
|
|
تو آن هنگام می آیی که چشمانم آنقدر در فراقت اشک ریخته اند
که اشکی برای از شوق گریستن ندارند. آن هنگامی که موهایم در انتظارت جولانگاه غبارسربی اندوه گشته و رنگ باخته اند. که چهره ام پر از چین و شکن شده و از هم نشینی با گونه هایبهاریت شرمساری می کند. که لبهایم حرارت تنفسهای سوزانت را نمی فهمد. که بازوانم تواندر آغوش فشردنت را فراموش کرده اند . که قلبم یارای آنچنان تپیدن ها را از دست داده است.که پاهایم بار سفر بسته اند و راهی دیاری بی بازگشت شده اند .چه دیر خواهی آمد... چه دیر!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 20:5 توسط ساقی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام.ساقی هستم . این وبلاگ رو تقدیم به کسانی میکنم که یه جورایی سرنوشت زده تو پرشون.امیدوارم عین آبجیتون به جرم زنده بودن مکافات نشید....
|
|
RSS
|